قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2726
تاريخ الفي ( فارسى )
خليفه ، المستظهر باللّه ، به اين واسطه بيشتر با او در مقام آزار شده فرمود كه خانهء او را ، كه از مشاهير عمارات آن بلده بود ، خراب ساختند . و در ماه شوّال اين سال ، امير الفوارس سرخاب بن بدر بن مهلّهل ، كه به « ابو الشوك كرد » اشتهار [ 327 ب ] داشت وفات يافت و برادرش ، ابو منصور بن بدر ، قائممقام او گشت و مدّت صد و سى سال امارت كردان در سلسلهء ايشان باقى بود . و در تاريخ حافظابرو مسطور است كه چون استيلاى باطنيّان از حدّ اعتدال تجاوز نمود ، على نوشتكين به خدمت سلطان محمّد بن ملكشاه رفته به عرض رسانيد كه : كار باطنيّه به جايى رسيده كه اگر تدارك ايشان نكنيد عنقريب كار از دست مىرود . بنابراين ، سلطان محمّد ، احمد بن نظام الملك را به قصاص خون پدر با لشكرى متكاثر و سپاهى متوافر به عزم تسخير قلعهء الموت فرستاد و خود با خاصگيان خود به چربادقان « 1 » مقام كرده منتظر فتح مىبود . احمد از اوّل فصل بهار تا فصل خريف ، قلعهء الموت را محاصره نموده غلّههاى ايشان را بسوخت و مزروعات ايشان را بالتمامه ضايع ساخت ، مع هذا هيچ فايده بر آن مترتّب نشد ، و فصل زمستان از افراط برف و باران بازگشته از رودبار بيرون آمد . چون به بغداد رسيد ، يكى از فدائيان او را بر در مسجد به ضرب كارد هلاك گردانيد . بنابراين ، در ماه جمادى الاوّل اين سال ، سلطان محمّد قارون بن شهريار ، پادشاه طبرستان ، را با سپاهى گران از گيل و ديلم به دفع ملاحده به مدد لشكرها فرستاد . او به اتّفاق على نوشتكين و امير قفشد و ديگر امرا با دوازده هزار كس به رودبار آمده در مقام جدال و نزاع با حسن صبّاح درآمد . و از آن جانب حسن صبّاح در مقابلهء ايشان صفوف رجال آراسته شروع در محاربه نمودند . در أثناى اشتعال نايرهء جدال و قتال ، سپاه سلطان محمّد خرمن غلّه را ، كه در ميان معركه واقع شده بود ، آتش زدند تا دود بر روى رفيقان زند . اتّفاقا ، در اين وقت بادى مخالف پيدا شده آن دودها را به جانب ايشان بازگردانيد ؛ چنانچه از كثرت دود از ديدن حسن صبّاح عاجز آمده روى به گريز نهادند و تمامى اموال و اسباب ايشان به دست رفيقان افتاد . چون سلطان محمّد از انهزام سپاه خود خبر يافت ، بسيار مضطرب و پريشانحال شده فرمود تا تمامى امرا را حاضر ساختند . چون امرا حاضر شدند سلطان محمّد روى به امرا آورده فرمود كه : چون مرا هيچ كارى مهمتر از كار اين گروه ، يعنى اسماعيليه ، نيست ، با خود چنين قرار دادهام كه اگر تمام لشكر و خزاين من بر سر اين كار رود ، دست از ايشان بازندارم تا انتقام از ايشان نگيرم ؛ چه ، اكنون جميع آرزوهاى من منحصر در قلع و قمع اين طايفهء ملاحده است .
--> ( 1 ) . گلپايگان .